خرید بک لینک
نمی دونم گفتم ؟ پروف شدم. نوشتم از ۱۶ سالگی. عکسم. اون شب شب زیبایی بود. جلسه به متیو. لیندا. مارک. کلی. و من. بعد بهم گفتن. بعد با عطا و مری . بعد کار. شب شده بود رفتم پیاده و بعد ویت رویز. سایدر. چاکلت. کلی جشن! نوع من. خیلی ها تبریک گفتن. ادمهای سید نه. خیلی هم که مرده بودن زنده شدن. اتفاق مهمی بود. برای رفتن باز هم خریدهای اضافه کردم برای ادمها اما ناراضی نیستم. مرزیپان مثلا.جر رو دیدم. زود رفتم. بهش گفتم سرت شلوغه. گفت خیلی. گفتم خوبه .. گفت وقت می تونم پیدا کنم. اما رفتم زود تموم شد. استفی. دلم شکست. سرش شلوغ شده من عوض شدم براش. امدم اینجا. ارامش دارم. ارامش وقتی می خوابم. هوا زیبا. امروز رفتم سعد.. کافی و مقاله دیراپشن.سالی گفت اگر بری اونجا حتما می یان ببیننت اما گفتم نه انتظارات بالا. و همین هم بود .. چه قدر نابسامان. حسن می گفت ط نمی تونه محوری باشه. واقعا. نمی دونم چی فکر می کنه. زندگی ش بد. و همینطور به من بیتریال داره. من رو فدای خودش و نیازهای خودش می کنه. سر همه چی .. با امی. با همه. مادرهود نداره. خیلی سخته. این هست دیس اورگنایز. بهش نزدیک می شی. ازش محبت می بینی. بعد یهو بیتریال. می گفت امی و زر گفتن گول ها رو بردار اب روش اون تو ولفیر هست.. بعد گفت هرکسی اب دلش رو می خوره. وقتی از سه راه ع می امدم سمت خونه یاد راهنمایی ها افتادم که موقع ظهر می امدیم برای نهار خونه.

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 14:52

صفحه بندی